بعد از یک روز طولانی و پرمشغله، روبهروی آینه ایستادم. خطوط ریز و خستگی چهرهام خودنمایی میکرد. سراغ جعبه کوچک روی میز رفتم. درِ سرم رویال ولوت را باز کردم؛ قطرههای طلایی مثل معجزهای آرام روی پوستم نشستند. حس لطافت و گرمای ملایمی از پوست صورتم تا قلبم نفوذ کرد. رایحه ملایمش، مرا به باغی آرام برد. دستانم آرام آن را پخش کردند و انگار لحظهای، همه استرسهایم ذوب شد. صبح که بیدار شدم، صورتم شفاف، نرم و شاداب بود؛ مثل طلوع یک روز تازه. هر شب این قصه کوچک را برای خودم تکرار میکنم. راز زیبایی، گاهی در همین قطرههای کوچک پنهان است.